|
چای تلخ هفته نامه ادبی هنری
|
لعنتی مـن هـیچ نـدانـم که مـرا آنـکـه سـرشـت از اهل بهشت کرد یا که از دوزخ زشت «حکیم عمر خیام»
پنجره ها را می بندم و شب را با آن سکوت لعنتی اش میبوسم لکه های ماه از لبهایم فوران میکنند، و تو بی هوا بر خاکستر آرزوهایم قدم میزنی... رد پایت را از جمجمه ام پاک کن و خاکستر آرزویم را از ته کفش هایت! ناخن ات را در چشمهایم فرو کن چشم دیدن هیچکس را ندارم. ارسلان کاویانی
پاورقی:گاهی چنان خسته و شکسته به کسی پناه میبرم که باورش حتی برای خودم سخت است! و همیشه همه چیز از همین جا خراب میشود...و قتی که خسته و شکست خورده از دنیا ، به کسی پناه میبری که خودش تکه ای از همین دنیاست! از مجموعه شعر: ساعت شنی شعر: لعنتی [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
مغموم «عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن» "دکتر شریعتی" عشق با بوسه هایی تب آلود گونه ام را متبرک می کند و ارواح قدیسیان هزاران بار با لبخندی غـلــیــــــظ به دارمی رسند مصلوب می شوند! سایه ها درسکوتی مرداب وار مسیح را به خون خواهی می خوانند و قداست مریم را سنگسار می کنند! آینه راکه باورمیکنم چیزی درتنم فرومی ریزد و نگاه خوف ناک حقیقت دستهایم را خفیف می کند... بهار سوخته ی پدرم درجدالی سهمگین سرخ شد و سبزه های مغموم عید من! خسته از التظام و سکوت... تبسمم را که می دوزند کینه نمی کنم! چای تلخ نفرت سرنمی کشم!!! خستگی را می نهم، و تعصب را، و نوای تلخ پرنده ای را پناه می شوم که به گرم ترین و رنگین ترین سرزمین رؤیا می کند.
ارسلان کاویانی چالوس- اسفند88 پاورقی:همیشه پدرم از سختی های جوانی اش میگفت از تردید و ترس،از فقر و کمبود از جنگ و جبهه...هیچ وقت درد هایش را درک نمیکردم میگفت نسل ما نسل سوخته بود از جوانی ام هیچ چیز نفهمیدم ... اما حالا بعد اینهمه درد بعد این همه رنج باور میکنم که از نسل سوخته هیچ چیز جز مشتی خاکستر نخواهد ماند! از مجموعه شعر: نغمه های کوچک من... شعر: مغموم [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
پلاسیده «غول سکوت می گزدم با فغان خویش ومن در انتظار که خواند خروس صبح! "احمد شاملو" تمام پروانه ها بسوزند جاده ها گم شوند و موبدان بجای پرهیز خون بنوشند... فرقی نمی کند! من مثل همیشه شعرهای پلاسیده ام را میان روزنامه می پیچم و شعورم را در چای ناشتا حل می کنم. امیر ارسلان کاویانی پاورقی : وقتی که "روح" کنج دخمه ای سرد و نمناک زجر می کشد ، زجه میزند تنها شعراست که سنگ صبور میشود... از مجموعه شعر: ریشه در آتش شعر: پلاسیده [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
سرسام سوت پایان را بزن من حریف هرزگی تو و احمق بودن خود نمیشوم "؟" شعر نمی گویم تعطیل!!! این شعر های بی فایده حالم را بهم میزنند این روزها دیوانه شده ام سرسام گرفته ام گاهی دلم هوس لبهایت را میکند حس بوسیدنت را سرکوب میکنم نه... لبهایم دیگر به من خیانت نمیکنند... امیرارسلان کاویانی اردیبهشت 91 پاورقی:گاهی شعر اینقدر بیانگر حس درونیست که دیگر نیازی به هیچ حرفی نیست!
از مجموعه شعر: ساعت شنی شعر: سرسام [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
تقاص من دردم بی ساحل. تو رنج بی حاصل، ساحر شو جادو کن، درمان کن،دارو کن. "اخوان ثالث" سر میگردانم برای بوسیدنت، پس می کشی! ترش می کنی! تو از این شاعر که هیچ نمی فهمد جز بوسه و گناه و تیغ، تقاص کدام فلسفه را میگیری؟ امیر ارسلان کاویانی آبان90 پاورقی: تلخ است! تلخ است لحظه ای که هیچکس دردت را نفهمد حتی کسی که به اندازه ی نفس هایت دوستش داری...درکت نکند. و تنها تومیمانی و قلم و کاغذ و یک دنیا بغض های تلمبار شده و کوله باری از حرفهای نزدنی!!!سهم من از این دنیای والافزا:هیچ...هیچ هیچ هیچ... فقط یک دنیا حرفهای نزدنی... از مجموعه شعر: ریشه در آتش شعر: تقاص [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
زنده بگور تو با من می آمدی کنار من بودی دست به تو ساییدم و زندگی ام ایستاد!؟ "پابلو نردا" در مدار نگاهت میگردم شبیه زمین... و آنقدر... تا چشمهایت عادت کند هنوز سهم میبری از من از منو از شعرهای نگفته ام و از آن واژه هایی که در گلویم زنده بگور میشوند به ساعت نمیرسد همینکه این آدمهای مصرف شده را پرت کنی دیگر ، من میمانم و تو و یک دنیا شعر های درمانده، دردمند نه، پشت در مانده! بارانی ات را بپوش دستت را حاضر کن امشب می خواهیم قدم زنان تمام تابلو های ایست را نادیده بگیریم. پاورقی: تمام دلخوشی ام میشود شعر،همین شعر بیصدا که در واژه واژه هایش لبخند تو جاریست ، و رؤیا... رؤیای با تو بودن....شب های سوخته کنار رؤیا زندگی با تو...بیاد آن شبهایی که رویای فدم زدن هایش هیچگاه تکرار نخواهد شد! از مجموعه شعر: ساعت شنی شعر: زنده بگور [ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
مجذوب
جفت منی که بسته به من بودی و از من تو را ندیده جدا کردند آنگه چو گریه های مرا دیدند نام تو را دوباره صدا کردند «نادر نادرپور» تکه ای از تو در من است، تکه ای پاک و روئیایی...
مجذوب آینه میشوم تا در من تکرار شوی و آینه هر بار مرا میبلعد و روح مجروح مرا بر بستر شب مرده میزاید...! امیر ارسلان کاویانی سرخس اردی بهشت ۸۹ پاورقی: وقتی که تنهایی ام،وقتی که غرورم،قتی که خواب های شیرین فردایم زیر پای دروغ هایت له میشد،شعر من نمیدانست. ندانسته شیفته بود شیفته ی سادگیهای دروغ تو و تمام روزهای سوخته در ناکجا آباد به پای آینه ای که من بودم.و این شعر یادگار ناکجا آباد با تو بودن... از مجموعه شعر: نغمه های کوچک من... شعر: مجذوب [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ ] [ ارسلان کاویانی ]
[ ]
|
|
| اتاق قهوه ای- دموکرا30! - نمای شمالی - |